محمد بن حسين البيهقي

402

تاريخ بيهقى ( فارسي )

كمر بود و پسر را در آگوش 1 گرفت و بگريست و كمر باز كرد و بينداخت و عبدوس را گفت كه اين كودك را به خداى ، عزّ و جلّ ، سپردم و بعد آن به تو . و طغرل را گفت : « شاد باش ، اى كافر نعمت 2 ! از بهر اين ترا پروردم و از فرزند عزيزتر داشتم تا بر من چنين ساختى بعشوه‌يى كه خريدى 3 ؟ برسد به تو آنچه سزاوار آنى . » و بر استر نشست و سوى قلعت سگاوند 4 بردندش ، و پس از آن نيز نديدمش . و سال ديگر - سنهء ثلاث و عشرين و أربعمائة 5 - كه از بلخ بازگشتيم ، از راه نامه رسيد كه وى به قلعت دروته گذشته شد . رحمة اللّه عليه . و قصّه‌يى است كوتاه گونه ، حديث اين طغرل ، امّا نادر است ، ناچار بگويم و پس بسر تاريخ بازشوم . ذكر قصّة هذا الغلام طغرل العضدىّ 6 اين غلامى بود كه از ميان هزار غلام چنو بيرون نيايد به ديدار 7 و قدّ و رنگ و ظرافت و لباقت 8 . و او را از تركستان خاتون ارسلان 9 فرستاده بود بنام امير محمود . و اين خاتون عادت داشت كه هرسالى امير محمود را غلامى نادر و كنيزكى دوشيزهء خياره 10 فرستادى بر سبيل هديه ؛ و امير وى را دستارهاى قصب 11 و شار باريك 12 و مرواريد و ديباى رومى فرستادى . امير اين طغرل را بپسنديد و در جملهء هفت و هشت غلام كه ساقيان او بودند پس از اياز بداشت . و سالى دو برآمد ، يك روز چنان افتاد كه امير بباغ فيروزى 13 شراب مىخورد بر گل 14 ، و چندان گل صدبرگ ريخته بودند كه حدّ و اندازه نبود ، و اين ساقيان ماه رويان 15 عالم به نوبت دوگان‌دوگان مىآمدند . اين طغرل درآمد قباى لعل پوشيده ، و يار وى قباى فيروزه داشت ، و به ساقيگرى 16 مشغول شدند هر دو ماهروى . طغرل شرابى رنگين بدست بايستاد ، و امير يوسف را شراب دريافته بود چشمش بر وى بماند و عاشق شد ، و هر چند كوشيد و خويشتن را فراهم كرد 17 ، چشم از وى بر نتوانست داشت . و امير محمود دزديده 18 مىنگريست و شيفتگى و بىهوشى 19 برادرش مىديد و تغافلى 20 مىزد تا آنكه ساعتى بگذشت ، پس گفت : اى برادر ، تو از پدر كودك ماندى و گفته بود پدر بوقت مرگ ، عبد اللّه دبير را كه « مقرّر 21